سلام
دیگه نمیدونم از کجا از چی بگم
از تنهاییم از گذشته از آینده
میدونم باید بگم
در گمراهیهای جوانی چشم بسته حرکت کردم
ترس از پیش نداشتم
ترس از گذشته داشتم که دگر شانسی برای برگشت نبود
با چشمانی بسته قدمهای لرزان حرکت
به سوی نامعلوم
هدف من شده بود پلکهای بسته
در طول مسیر زمین ها خوردم بلند شدنم سخت بود
به امید تو برمیخاستم
نمیدانستم از چی میگذرم به گجا میرم
اما احساست میکردم
حال رسیدم به انتها همین پایان
چشمهایم را گوشده ام اما جز هیچ چیزی ندیدم
تو رفته بودی همان امیدم
هرگز به عقب نگاه نکردم
من میدانستم که دیر آمدم و
به تو نرسیدم
اما اگر با چشمانی باز میامدم
به تو میرسیدم؟
نمیدانم!
حال چه کنم با این قصه بی پایان
من ادامه دادم با چشمانی بسته
اگر به تو برسم از تو خواهم گذشت
تا پایان تا انتهای نامعلوم
